تبليغاتX
دختر ساروی
از ساحل خزر

تا محله ديپلمات ها

دورترين جاها كه با هم رفته ايم.


من دلم ميخواهد بنويسم

بي اعتنا به فرم قبلي

و به هر فرم مسخره ديگر

كه تمام اين سال‌ها بدون  دليل

تكرارش كرده‌ام


***

بگذار نظرخواهي براي اين پست فعال باشد

من ترديد داشته‌ام

همه اين سال‌ها

و اين ترديد مرا رها نمي‌كند 


***

 از پريروز سيگار را ترك كرده‌ام

و تمام ديشب بيدار بودم

و از بيم از دست دادن مادر

لرزيده‌ام از تب 


***‌

از ساحل آرام خزر

تا محله ديپلمات ها

همه راه‌هايي كه ديگر نميتوانيم طي كنيم

من هم مخالف سيگار نبوده‌ام

اما از وابستگي ترسيده‌ام

متنفرم

و بيمار

***‌

بگذار امكان درج نظر جديد وجود نداشته باشد

همان آدم‌هاي قبلي كافي‌اند

و همين قدر زندگي كاملا كافي است

 و ديگر هيچ آرزويي ندارم 

جز آنكه با قلبي شكسته

به تنهايي پرسه بزنم

بر ساحل آرام خزر

بي هيچ دريچه يي به محله ديپلمات ها./




"پائيز 88"


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:2  توسط ...  | 

هيچ بازگشتي نيست


هيچ حرفي


هيچ اتفاقي


و


هيچ تصادفي.



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:42  توسط ...  | 

تمام اين صندلي خالي


با ياد تو پر شد


در راه بازگشت

.

.



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:47  توسط ...  | 

اینروزها

گاه ساعتی با تو

بی تو

قدم می زنم..




+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:57  توسط ...  | 

دل به رویا سپرده ام


به خواب بی حجاب در باد..





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:54  توسط ...  | 

زمین خیس بود

تو عاشقانه نگاهم میکردی

و من

رقصم گرفته بود...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:32  توسط ...  | 

چیزی مثل معجزه رخ داد

نمیتوانسم چیزی بگویم

هنوز هم

نمی توانم..

.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:5  توسط ...  | 

درعاشقی تاریکی هم روشناییست


شبهای وصل را به خاطر بیاور


جاده های پرپیچ و خم


دلدادگی و بوسه های داغ من

بیا برویم کمی

بالا

تر

.

.

 

"سین.میم"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:49  توسط ...  | 

تاریک شد

بیا برویم

کمی

پایین

تر.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:29  توسط ...  | 

اینروزها جوانه ادراکم قد کشیده

خویشتن داری را به من نیاموخته اند

خودساختگی را آغاز میکنم..

.

.

 می دانم که خسته ترین رودخانه

نیز

به دریا می رسد..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:27  توسط ...  | 

چراغ قرمز

فاصله هزاران عبور ناشناس

تا خیال سبز تو...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط ...  | 

تو گذشتی و

 گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران

وای به حال دگران..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:51  توسط ...  | 

همیشه آرامش زمانی باز می گردد

که اتفاق بدتری

در انتظار نیست..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:10  توسط ...  | 

دست تکان بده !

در ایستگاه متروک

تنها دلخوشی من

پنجره ای نیمه باز است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:23  توسط ...  | 

من فراموش شده ام

همچون سنگی پوشیده از علف.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:17  توسط ...  | 

دورتر از  آدم های نزدیک

نزدیکتر به  آدم های دور

گذشته ام از همه آدم ها

گذشتم از تو

نه دیگر

فرصتی نیست..

 

رها کردن آسان است

شنا کردن در آب های سلامت

بی خیال از هیاهو

باور کن جراتش را دارم..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:49  توسط ...  | 

با نوشتن آرام میگیرم

حتا در درونی ترین لایه های وبلاگ

ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:21  توسط ...  | 

هیچ وقت نوبت مانشد

از ابتدای صف

تا اخر جهان!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:26  توسط ...  | 

گارسون گفت:

- سیگارت را در فنجان چای خاموش کن.

من طعم تلخ تمام سیگارهای مسافران قبلی را در چای نیم خوره مزه کردم.

بیرون غروب روی جاده خالی پاشیده بود

و می دانستم

نگاه بی تفاوت تو

ساعتی دیگر

از روی پنجره کافی شاپ می گذرد

بی آنکه بدانی

ساعتی پیش

در فاصله چای نیم خورده و سیگار

تو را در فاصله نیم ثانیه ای گذر از آن جا

تجسم کردم. 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 4:18  توسط ...  | 

هیچ کس

با دیگری

پر نمیشود

چقدر خالی ام....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2  توسط ...  |