تبليغاتX
دختر ساروی
ساری زادگاه من

تو را به هیبت شهردارت در اورده اند

شلخته و نامرتب

و موش های گستاخ

تنها فضیلت تو

دیروز چه گستاخانه

در کنار جوی خیابان فرهنگ عق می زد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:15  توسط ...  | 

بیا زندگی را بدزدیم

و ان را میان

یک سفره با هم قسمت کنیم....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:11  توسط ...  | 

من سالهاست که غرق شده ام

و این حباب ها

تنها

عشق بازی باد با مرداب است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:38  توسط ...  | 

بوی شکوفه های سیب گرفته ام

حالا فکر میکنم

اگر راه را گم نکرده بودیم

هرگز ان کوچه باغ را نمی یافتیم

و ان دوزن

که از حضور ما جرات گرفتند

تا انتهای راه پیش نمی رفتند

وان دخترک

نبود تا به هرم داغ نفس هایمان حسادت کند

و عکس ما در فنجان چای نمیافتاد

.

.

.فقط خورشید عالم تاب بود که می خواست بتابد!!!!!.....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 0:26  توسط ...  | 

یادت باشد روزی

 یک حرف

 یک ترانه

 یا یک نگاه

مرا در ذهنت تداعی خواهد کرد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:25  توسط ...  |