تو را به هیبت شهردارت در اورده اند
شلخته و نامرتب
و موش های گستاخ
تنها فضیلت تو
دیروز چه گستاخانه
در کنار جوی خیابان فرهنگ عق می زد.
و ان را میان
یک سفره با هم قسمت کنیم....
و این حباب ها
تنها
عشق بازی باد با مرداب است.
حالا فکر میکنم
اگر راه را گم نکرده بودیم
هرگز ان کوچه باغ را نمی یافتیم
و ان دوزن
که از حضور ما جرات گرفتند
تا انتهای راه پیش نمی رفتند
وان دخترک
نبود تا به هرم داغ نفس هایمان حسادت کند
و عکس ما در فنجان چای نمیافتاد
.
.
.فقط خورشید عالم تاب بود که می خواست بتابد!!!!!.....
یک حرف
یک ترانه
یا یک نگاه
مرا در ذهنت تداعی خواهد کرد.