تبليغاتX
دختر ساروی
من از تو یک سرگردن بلند تر بودم

و تو چمدانی را

 که مملو از خاطرات با تو بودن بود

به دستم دادی

و ما هم قد شدیم

حالا جز زمانی که عطسه میکنم

خورشید را نمیبینم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:18  توسط ...  | 

"بر شاخساران درخت غار

دو کبوتر عریان دیدم

یکی دیگری بود

و هر دو

هیچ نبودند..."

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:22  توسط ...  |