و تو چمدانی را
که مملو از خاطرات با تو بودن بود
به دستم دادی
و ما هم قد شدیم
حالا جز زمانی که عطسه میکنم
خورشید را نمیبینم!!!
دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود
و هر دو
هیچ نبودند..."
RSS