شامگاهان هنوز
بوی پیغام های تلخ می داد...
بار سفر که بستی
بستر کنارم خالی ماند
و توهمی گنگ
در من زاده میشد
من مانده بودم با شیطان
که تا اخرین چشمک ستاره
مرا وسوسه میکرد
من مانده بودم با
میلی به همخوابگی!!...
.
.
وتنها گواه من ساعت پیر اتاق!!...
مرا ببخش
مرا ببخش...
اصلا تقصیر رویاهای گاه و بیگاه ماست
که دیر به دیر
تعبیر می شوند...
این - بی انتها - می برد مرا
من کسی را با خود نمی برم
این بی انتها
می کشاند و میخواند
و می برد مارا..
روزی به اغوشت باز می گردم...
شاید روزی...