آفتاب را
پیش بینی کرده
من اما
- تو - را پیش بینی میکنم!!
خیس از سفر
لا به لای بازوان عاشق و تبدارم...
تنها سهم من از زندگی
سهمی که کم نمی شود
ربوده نمی شود
هرز نمی رود!!
خود آن هنگام که
که بی محابا به من می نگری.
هول می شوم
و نمی دانم باید به کدام چشم تو بنگرم
تو نگاه می کنی و نگاه می کنی
آب می شوم
فرو می روم
با دستانت بازی می کنم تا از نگاهت فرار کنم
نگاه می کنی و نگاه می کنی.
آنگاه
در لحظه ای موهوم
رو بر می گردانی
و آفتاب غروب می کند..
نگاه کن!!
تا افتادن تو از شاخه
فقط یک نسیم باقی مانده است...