خویشتن داری را به من نیاموخته اند
خودساختگی را آغاز میکنم..
.
.
می دانم که خسته ترین رودخانه
نیز
به دریا می رسد..
فاصله هزاران عبور ناشناس
تا خیال سبز تو...
گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران
وای به حال دگران..
که اتفاق بدتری
در انتظار نیست..
در ایستگاه متروک
تنها دلخوشی من
پنجره ای نیمه باز است.
همچون سنگی پوشیده از علف.