خود آن هنگام که
که بی محابا به من می نگری.
هول می شوم
و نمی دانم باید به کدام چشم تو بنگرم
تو نگاه می کنی و نگاه می کنی
آب می شوم
فرو می روم
با دستانت بازی می کنم تا از نگاهت فرار کنم
نگاه می کنی و نگاه می کنی.
آنگاه
در لحظه ای موهوم
رو بر می گردانی
و آفتاب غروب می کند..