غریب

حس تلخ و غریبی ست

نداشتن تو

که می ماند با من

تا هزاران سال

تا اخرین نفس.

 

 

 

 

 

 

متروکه ای خاموش!!!

من یک نردبان بودم

بلند و خاموش

از انها که لا به لای انبارها می توانشان یافت.

بگذار "بخندند"

انان که روزی چنگ زنان بالا رفتند

بگذار"بروند"

ان بامها ارزانی شان باد

من این متروکه خاموش را

گرامی تر می دارم...

 

 

 

بوم همیشه سیاه!!!!

من با سر انگشتانت بازی میکنم

تو با نگاهت

همه داستان مرا به ابتذال می کشی

بباف ببینم

بهتر از من چه نقشی میزنی

بر این بوم همیشه سیاه!!؟؟

 

 

 

دنیا

من تنها مانده ام

نه

حواسم نیست

دنیا با من است!!!!

 

 

 

 

 

ارزو!!!

پیش از گشودن چشمهایم

صدای تورا می خواهم

هم لحظه فرود نوازش.........

 

 

 

 

 

لبریز!!!

بوی چمن تازه

ذهن سبز طبیعت

همه وجودم لبریزمی شود

از حضور خدا

لبخند یک زن روستایی

افتاب سوخته

پابرهنه و نجیب

.

.

این همه زیبایی

سر ریز می شود

از دیدگان اندوه بینم!!!

 

 

 

چهارشنبه شب...

چهارشنبه شب با باران اغاز می شود

با رگبار بهاری

باپنجره های نیمه باز

کوچه های خلوت

که می شکند سکوتش

گاه با فریاد یک جوان

.

.

.

 

 

 

بی عبور!!!

به تنهایی عادت دارم

به سایه سهمگین سکوت

به خاطرات ته نشین شده خاکستر

شتاب مکن

ارامتر گام بردار

زندگی من گذری بی عبور است....!!!

 

 

 

سرما!!!

اینجا

بین نگاه تو

و سرمای بیرون

رابطه تنگاتنگی وجود دارد.