خیال
بی گمان
روزی از اینجا گذشته ام
این آدم ها را دیده ام
در خاطره ای دور
یا در فاصله دو استفراغ
من در خیال
تمام علفزارهای کنار راه را
- به جز درختچه های تمشک -
از پشت پنجره عقب
کوتاه کرده ام
من اتصال سیم های ناموازی برق را
در فاصله کوتاه بسته شدن دو پلک
روی پاهای مادرم
برقرار کرده ام
من تاب خورده ام روی این جنگل
و برفراز این شالیزار زرد
نفسم را
تا حد امکان
حبس کرده ام
من بوی پرتقال را شنیده ام
حتی وقتی راننده
برای مسافرانی که با عجله
شلوارهایشان را بالا می کشیدند
سه بار بوق زد
من اینجا دلتنگ شده ام
برای همه درخت های نارنج
که تن مرطوب خزه بسته شان
کنج کاوی هیچ عابری را بر نمی انگیخت
من سفالها را عاشقانه نگاه کرده ام
و ساعت ها روی سقف های چوبی
و لابه لای خط های موازی
ایستگاه نامعلوم
راه رفته ام
من در صدای گنگ ساعت پدربزرگ
مشهورترین نغمه های جهان را شنیده ام
و در خواب آن اتاق نمور
هیولاهایی را که
برای گرفتن من شتاب می کرده اند
دنبال خود دوانده ام
...
آقا
نگه دارید !
من میدان امام پیاده می شوم!!
می خوانمت.می سرایمت و با سیاهی روزگارم چشمانت را نقاشی می کنم!!