خیال

 من

بی گمان

روزی از اینجا گذشته ام

این آدم ها را دیده ام

در خاطره ای دور

یا در فاصله دو استفراغ

من در خیال

تمام علفزارهای کنار راه را

- به جز درختچه های تمشک -

از پشت پنجره عقب

کوتاه کرده ام

من اتصال سیم های  ناموازی برق را

در فاصله کوتاه بسته شدن دو پلک

روی پاهای مادرم

برقرار کرده ام

من تاب خورده ام روی این جنگل

و برفراز این شالیزار زرد

نفسم را

تا حد امکان

حبس کرده ام

من بوی پرتقال را شنیده ام

حتی وقتی راننده

برای مسافرانی که با عجله

شلوارهایشان را بالا می کشیدند

سه بار بوق زد

من اینجا دلتنگ شده ام

برای همه درخت های نارنج

که تن مرطوب خزه بسته شان

کنج کاوی هیچ عابری را بر نمی انگیخت

من سفالها را عاشقانه نگاه کرده ام

و ساعت ها روی سقف های چوبی

و لابه لای خط های موازی

ایستگاه نامعلوم

راه رفته ام

من در صدای گنگ ساعت پدربزرگ

مشهورترین نغمه های جهان را شنیده ام

و در خواب آن اتاق نمور

هیولاهایی را که

برای گرفتن من شتاب می کرده اند

دنبال خود دوانده ام

...

آقا

نگه دارید !

من میدان امام پیاده می شوم!!

 

 

 

نشانه

دیگر هیچ کلامی شگفت زده ام نمی کند

هیچ نگاهی کنجکاوم

و

هیچ گرگ و میشی ترسانم

ماه ساکت است

اینها نشانه تغییر نیست؟

 

 

 

 

پاییز....

پاییز بازگشته است

غروب های پر تلاطم

نیمکت های خالی

رویاهای خیس

.

.

 

 

 

7

به من می خندید؟؟به سادگیم؟؟

زمزمه های جاری!؟

آینه های مقدس!؟

من در کودکی مومیایی شده ام

و حالا

هفت شیطان را درس می دهم!!...

 

 

 

 

زندگی...

باز هم روزی دیگر

و آغازی دیگر..

تمام روز

سلام و خداحافظی های مکرر

خنجر های خنده

و نقاب های مصلحت

تا برسیم

به شبی لبریز و خسته

و باز هم تکراری دیگر...

 

 

 

3

از شب گریه من

تا صبح چهره تو

فقط سه شماره فاصله است...

۱

۲

کات.

 

 

رهگذر!!!

من دست نوشته قدیمی یک جادوگرم

که باد ولگردی مرا دزدید

و من سالها در شهر

در زیر پاهای یخی احساس گم بودم

تا اینکه تو آمدی

یک - رهگذر - با یک سبد قحطی زمین

مرا خواندی آرام آرام

و آتش نگاهت جادوی تنهایی مرا سوزاند

و من در سبز ترین لبخند ها

متولد شدم....

 

 

 

ابری!!!

خیس آمدی

خندیدی

رفتی

خاطرم هنوز ابری بود.