ساری زادگاه من

تو را به هیبت شهردارت در اورده اند

شلخته و نامرتب

و موش های گستاخ

تنها فضیلت تو

دیروز چه گستاخانه

در کنار جوی خیابان فرهنگ عق می زد.

 

 

 

ارزو

بیا زندگی را بدزدیم

و ان را میان

یک سفره با هم قسمت کنیم....

 

 

 

 

 

 

غرق....

من سالهاست که غرق شده ام

و این حباب ها

تنها

عشق بازی باد با مرداب است.

 

 

 

 

 

کوچه باغ خاطره ها!!!

بوی شکوفه های سیب گرفته ام

حالا فکر میکنم

اگر راه را گم نکرده بودیم

هرگز ان کوچه باغ را نمی یافتیم

و ان دوزن

که از حضور ما جرات گرفتند

تا انتهای راه پیش نمی رفتند

وان دخترک

نبود تا به هرم داغ نفس هایمان حسادت کند

و عکس ما در فنجان چای نمیافتاد

.

.

.فقط خورشید عالم تاب بود که می خواست بتابد!!!!!.....

 

 

 

تلنگر!!!

یادت باشد روزی

 یک حرف

 یک ترانه

 یا یک نگاه

مرا در ذهنت تداعی خواهد کرد.