تهی تر از هیچ!!!
من از تو یک سرگردن بلند تر بودم
و تو چمدانی را
که مملو از خاطرات با تو بودن بود
به دستم دادی
و ما هم قد شدیم
حالا جز زمانی که عطسه میکنم
خورشید را نمیبینم!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۶ ساعت 0:18 توسط ...
|
می خوانمت.می سرایمت و با سیاهی روزگارم چشمانت را نقاشی می کنم!!